تصمیم گرفتم اسم بلاگ رو تغییر بدم...!
قبلا سرودهای تنهایی بود..!
اما الان دیگه من تنها نیستم...!

تصمیم گرفتم اسم بلاگ رو تغییر بدم...!
قبلا سرودهای تنهایی بود..!
اما الان دیگه من تنها نیستم...!

این روز ها که می گذرد
هر روز احساس میکنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نو روز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه تو قف کند
تا چشمهای خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابر ها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز پر از دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
.
.
.
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دور دست حاشیه باغ میکشند
که میتوان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روز های سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز. آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد. هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا. من نیز
در روز گار آمدنت هستم؟
یه دختر با ظاهری ساده و نه مذهبی در حال عبور کردن از خیابان بود پسری از پیاده رو داد زد : سیبیییلو چطوری؟
دختر کاملا خونسرد تبسمی کرد و جواب داد :
وقتی تو زیر ابرو بر می داری منم باید سیبیل بزارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه
پسر سرخ شد و چیزی نگفت
روز های زندگی...!
مثل برگ از شاخه می افتاد و من...!
همچنان تنهای تنها راه می رفتم...!

اینجا کجاست دیگه...!
فکر کردم اشتباه اومدم...!
چقدر عوض شده...!

در رثای حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) و شهیدان کربلا
بازاین چه شورش ست که درخلق عالم است |
| باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است |
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین |
| بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است |
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو |
| کار جهان و خلق جهان جمله در هم است |
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب |
| کاشوب در تمامی ذرات عالم است |
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست |
| این رستخیز عام که نامش محرم است |
در بارگاه قدس که جای ملال نیست |
| سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است |
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند |
| گویا عزای اشرف اولاد آدم است |
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین |
| پروردهی کنار رسول خدا حسین |
| کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا |
| در خاک و خون طپیده میدان کربلا |
| گر چشم روزگار به رو زار میگریست |
| خون میگذشت از سر ایوان کربلا |
| نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک |
| زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا |
| از آب هم مضایقه کردند کوفیان |
| خوش داشتند حرمت مهمان کربلا |
| بودند دیو و دد همه سیراب می مکند |
| خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا |
| زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد |
| فریاد العطش ز بیابان کربلا |
| آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم |
| کردند رو به خیمهی سلطان کربلا |
| آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد |
| کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد |
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی |
| وین خرگه بلند ستون بیستون شدی |
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه |
| سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی |
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت |
| یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی |
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان |
| سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی |
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک |
| جان جهانیان همه از تن برون شدی |
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست | عالم تمام غرقه دریای خون شدی | |
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر |
| با این عمل معاملهی دهر چون شدی |
آل نبی چو دست تظلم برآورند |
| ارکان عرش را به تلاطم درآورند |
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند |
| اول صلا به سلسلهی انبیا زدند |
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید |
| زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند |
آن در که جبرئیل امین بود خادمش |
| اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند |
بس آتشی اخگر الماس ریزه ها |
| افروختند و در حسن مجتبی زدند |
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود |
| کندند از مدینه و در کربلا زدند |
وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان |
| بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند |
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید |
| بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند |
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو |
| فریاد بر در حرم کبریا زدند |
روحالامین نهاده به زانو سرحجاب |
| تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب |